خرید بک لینک

خیلی خورد توی ذوقم

مدت زیادی بود ک چشمم دنبال ی تاب خالی توی ی پارک خلوت بود,خلوت ک ن؛خالی

هر بزرگسالی رو ک میدیم داره تاب میخوره حسرت میخوردم

همش فکر میکردم اگر سوار بشم چقدر بالا میرم و اینقدر تاب خواهم خورد ک خسته بشم

تصورش لذت داشت

هرچند نبودش کمی غمناک بود


بالاخره اون لحظه اسرار امیز رسید

توی پارک راه میرفتیم ک یهو ب زمین بازی و البته خالی رسیدیم

هیچکس نبود

زود سوار شدم و تند پا زدم و اوج گرفتم و....یهو توی دلم خالی شد,سرم یطوری شد,زود ایستادم

صابر هم ایستاد

گفت سرم گیج رفت

سر من گیج نرفت ولی حس بدی داشتم

تاب خوردن بی لذت و غمناکی بود

برچسب: نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08

صفحه بندی