خرید بک لینک
رضا داشت میرفت ترمینال تا سوار اتوبوس بشه صابر گفت ماهم بریم؟ اومدم توی حیاط و اسمون رو نگاه کردم ی وانت پیکان پست رو دیدم ک داشت توی ارتفاع پونزده متری پرواز میکرد میرفت یادم افتاد وانت ماهم پرواز میکنه مطمعن بودم ک تجربه چندبار پرواز هم باهاش داشتم اصلن چیز عجیب غریبی نبود,فقط کافی بود سرعت رو بیشتر از هشتاد بکنی و فرمون رو ب طرف سینه ت بکشی اومدم ب صابر گفتم بریم,با وانت میریم,پرواز میکنیم رفتن اخل حیاط و اسمون رو نگاه کردن هوا پر بود از ابرهای سیاه و باد تندی میومد پرواز با وانت کنسل شد خواب جدیدی بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08

خیلی خورد توی ذوقم مدت زیادی بود ک چشمم دنبال ی تاب خالی توی ی پارک خلوت بود,خلوت ک ن؛خالی هر بزرگسالی رو ک میدیم داره تاب میخوره حسرت میخوردم همش فکر میکردم اگر سوار بشم چقدر بالا میرم و اینقدر تاب خواهم خورد ک خسته بشم تصورش لذت داشت هرچند نبودش کمی غمناک بود بالاخره اون لحظه اسرار امیز رسید توی پارک راه میرفتیم ک یهو ب زمین بازی و البته خالی رسیدیم هیچکس نبود زود سوار شدم و تند پا زدم و اوج گرفتم و....یهو توی دلم خالی شد,سرم یطوری شد,زود ایستادم صابر هم ایستاد گفت سرم گیج رفت سر من گیج نرفت ولی حس بدی داشتم تاب خوردن بی لذت و غمناکی بود ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08

خب به سلامتی این باتری هم شروع کرد ب شیش هشت زدن

اولش اینطور شروع میشه ک هرچی شارژ کنی روی هشتاد خورده ای میمونه,یعنی مثل الان

بعد کم کم زود زود شارژش تموم میشه

در مرحله اخر هم ب پنجاه درصد ک میرسه یهو خاموش میشه

دیگه اینجا یک هفته ای باهاش سر میکنم و یه روز عصبانی میشم ازش و میرم براش باتری بگیرم,فروشنده میگه بیا این اصلی هست و فلان و سی و خورده ای میشه

میخرم و ازش لذت میبرم

برچسب: نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08

دیشب خواب دیدم که با دوچرخه دارم میچرخم توی خیابونها خسته نمیشدم,یه حالت خیلی خوبی بود دوتا کار نمایشی هم میکردم,اولیش این بود ک روی فرمون مینشستم و به سواری ادامه میدادم و از روی موانع کوچیک هم خیلی باحال میپریدم با همون استایل.پا هم میزدم حتی,ولی نمیدونم چطوری حرکت بعدی چیزی تو مایه های دیوار مرگ بود یعنی یکی دو متر رو روی دیوار صاف مثل اب خوردن حرکت میکردم یادمه روی دیوار یه دبیرستان دخترونه و زیر پنجره ش ک باز بود و چنتا دختر داشتن بیرون رو نگاه میکردن هم این کارو کردم خودم تعجب میکردم ک چطور میتونم اینکارارو انجام بدم و باور هم کرده بودم ک در واقعیت هستم سرانجام دوچرخه کند شد و پا زدن سخت شد و نگاه کردم دیدم لاستیک عقب تاب برداشته و گیر کردخ به بدنه و پیاده شدم و داشتم میرفتم سمت دوچرخه سازی که بیدار شدم خواب لذت بخشی بود ولی اخرش بد تموم شدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08

داشتم فیش رو پر میکردم و ب صحبتهای دوتا از صندوقدارها گوش میدادم

از شخص سومی میگفتن ک بالاخره خدا جزاش رو میده

خوشحال بودن ک داره میره و کارهاش رو یکی یکی یاداوری میکردن

یکیشون برای فصل الخطاب پایانی بحث گفت برای خودش فرعونی میکرد,نفر دوم با هیجان گفت نه اقا نمرود بود نمرود

من :|

نمرود:/

فرعون D:


برچسب: نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08

وقتی میخوای یادت بره اصل قضیه رو همینطوری میشه دیگه

میشینی هر روز فیلم میبینی

هر تایم خالی ای رو با فیلم پر میکنی

اینقدر میبینی ک زده میشی

یه چند وقت فیلم نبینم تا نرمال بشم

اما چه جایگزینی میتونم براش پیدا کنم

باید فکر کنم

برچسب: نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08

دیشب خواب دیدم که دوستم دوچرخش رو باز کرده و لاستیک عقب رو برداشته که ببره تعمیر کنه

سریع رفتم سراغ گوشیم که بهش زنگ بزنم و بگم فلانی برگرد خودم درستش میکنم برات

حس خوبی داشتم,حس میکردم صفر تا صد رو میتونم براش انجام بدم


_دوبار روانکاری و پنچرگیری انجام دادن دیگه این حرفا رو نداره که تیم عزیز خواب نویسی

برچسب: نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08

بالاخره پریشب "سفر امریکا" از آل احمد تموم شد و بلافاصله "پیش از تو" از جوجو شروع شد سفر امریکا جالب بود,کاش همه شخصیتها و ادما هرکدوم همچین کتابی داشتن.فقط یه سفرنامه نبود.فراتر از زندگی نامه بود حتی.فکر کنین جلال تک تک رفتارهاش توی روز رو ثبت کرده و حس ها و فکرهاش در مورد ادمها و محیط اطرافش رو هم همچنین.باعث یه شناخت خوب از نویسنده میشه. جلال رو دوست دارم شاید بخاطر همین سفرنامه هاش مورد علاقه م هست حیف که تموم شد,مکه,شوروی,اروپا و نهایتن امریکا. بنظرم سفر امریکاش کمی پر جزعیات تر از سفرهای قبلی نوشته شده بود.شاید بخاطر اینکه خودش روی انتشارش نظارت نداشته این از این و حالا پیش از تو به صورت قرضی دستم هست یجورایی قرض هدیه ای یعنی بدون درخواست و هماهنگی چنتا کتاب برات بیارن و بگن بیا دوتا بردار و بخون و برگردون اسم جوجو یه طوری هست,بخاطر همین هروقت اسمش رو میدیدم پایین متنها یا توی وبی حایی معرفی شده بود دلم نمیخواست بخونمش ولی خب الان دارم میخونمش و وسطهاش هستم و منتظرم که زودتر ساعت نه بشه برم خونه و ادامه ش رو بخونم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: دوشنبه 9 بهمن 1396 ساعت: 7:08

دو سه نفری بودن ک اهنگ پیشواز داشتن

تو هم بودی و خودت و ی گوشی نوکیا فوق ساده

ی پیام میدادم ک ج نده و بعدش زنگ میزدم اهنگ گوش میدادم مثلن


برچسب: دوساعت,بیشتر,نبودا,معمولن,میگذشت, نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 23:53

از اولش هم خوشم نمیومد ازش وقتی رفتار سرد و چکشیش با خانمش رو هم دیدم دیگه خیالم راحت شد ک خوب کاری میکنم ازش خوشم نمیاد مردک کم شعور چقدر متاسف میشدم ک خانمش زودتر و تنها میاد سرکار و اینقدر باهم سرد هستن ک وقتی تعطیل میکنن باز هرکدوم تنهایی برمیگردن خونه وقتی خانمش رو میدیدم غصه م میشد ک دیگه چهره دخترونش رو نداره و توی نگاهش اینقدر تکرار هست,همش تقصیر اون مرد بیشعور هست وقتی یاد حرفای امیر میوفادامه مطلب

برچسب: گمشده, نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 23:53

چنتا تابستون رفتم کلاس زبان ک یکیشو باهم میرفتیم میومدیم صبح ها هم کلاس نبودیم اما,طیبه چند سطح بالاتر بود اونسال دوتا از دخترهای فامیل هم اون نزدیکیا کلاس میرفتن و از قضا هم تایم ما بودن این دوتا خواهر جدا از فامیل بودن با طیبه دوست بودن,پس همگی باهم مسیر برگشتن رو میومدیم خیلی باهم باهم ک نه,اون سه تا باهم و من گاهی پشت سر و گاهی جلوتر و خلاصه جدا یبار ک پشت سر میرفتم ی مقدار از موهای بافته شده ادامه مطلب

برچسب: فسقلی,مینداختن,دنبالشون,نمیذاشتن,نامردا, نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 23:53

یبار تصمیم گرفته بودم هیچ دروغ ب زبون نیارمحتی ب شوخیباعث شده بود کمتر حرف بزنممدتی بیشتر طول نکشید و خسته شدم از این کم شوخی بودن,پس مثل قبل شروع کردمحالا ب این فکر میکنم ک دیگه از روی بیکاری حرف نزنم,چی میشه یعنی؟این ی طرف و طرف دیگه پیدا کردن جایگزین مناسب برای "از روی بیکاری حرف زدن" هستچ جایگزینی؟پر کردن تایم بیکاری هم گزینه خوبی هست اما ب هر حال یک اهمال کار تایمهای بیکاری ای خواهد داشتبرای ادامه مطلب

برچسب: ستاره, نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 23:53

گفت:من فردا دیگه تا ظهر میخوابم

گفتم پس شرکت چی؟

گفت امروز رفتم صحبت کردم باهاش ک تکلیف رو روشن کن دیگه,اونم گفت بدرد سیستم ما نمیخوری

گفتم یعنی اون گفت خداحافظ توهم گفتی خداحافظ؟

گفت اره قرار بر همین بود ک ی مدت ب عنوان کاراموز اونجا باشم و چنتا پروژه انجام بدم تا با سیستم هم اشنا بشیم ولی دیگه خیلی طولانی شد,نزدیک دوماه


چی میتونستم بگم

اینم از برنامه نویسی

برچسب: بازار,تخصصت, نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 23:53

دیشب خواب دیدم تصمیم گرفتم برم محل خدمتم برای خدمت انگار ک هروقت دوست داشتی میتونستی بری و بیای اونموقع هم دوست داشتم برم توی خیابون راه میرفتم و فکر میکردم ب خدمت و پاسگاه و بچه ها میخواستم حرکت کنم ک یادم افتاد باید لباس فرم بپوشم,همینطوری ک نمیشه تصمیم گرفتم برگردم خونه و لباس بپوشم باز یادم افتاد ک خونه خاله نیست و باید صبح ساعت شیش اونجا باشی,ن وسط روز بری با خودم گفتم میذارم برای فردا یاد مادامه مطلب

برچسب: پوشیدن,پوتین, نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 23:53

بالاخره ی جا خلوت پیدا کردیم و زیرانداز انداختیم و دراز کشیدیم چند ثانیه بعد ی اقایی اومد و با لنگ افتاد ب جون ماشینش ک چند قدمی ما پارک بود مهم نبود خیلی بعد صدای ی دختر بچه ب ماشین لنگ و اقا اضافه شد در حال تحلیل اوضاع برای قضاوت بودم ک صدای ضبط اومد گفتم ای بابا خب سکوت رو ترجیح میدادم ب هرچیزی آهنگ ن بد بود ن خوب جوری ک ما دراز کشیدیم بودیم اونا دقیقن پشت سر ما بودن,تصویر نداشتیم یعنی کم کم صدادامه مطلب

برچسب: داشته,بخونه, نویسنده: آبتین مرادی تاريخ: چهارشنبه 29 شهريور 1396 ساعت: 23:53

صفحه بندی